لبخند تو تمام تعادل شهر را به هم میریزد...
تو بخند،
من شهر رادوباره میسازم
همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
من برای سالها مینویسم…سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند…
افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود دوستان من
همیشه یکی بود یکی نبود …
نه، دنیا کوچک نیست
وگرنه من هر روز نشانی خانهات را گم نمیکردم
و لابهلای سطرهای غمگین زندگی
به دنبال ِ دستهای تو نمیگشتم…
اموخته ام که پول میشود خانه خریدولی اشیانه نه!
ساعت خرید ولی زمان نه می توان مقام خرید ولی احترام نه
میتوان کتاب خریدولی دانش نه !
دارو خرید ولی سلامتی نه!خانه خرید ولی زندگی نه!
وبالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق را نه ...
سعی کن همیشه چیزهایی رو که دوست داری به دست بیاری
وگرنه باید چیزهایی را که بدست میاری دوست داشته باشی....
وقتی یه نفرو دوست داری و بدونی که همیشه کنارته هیچ غمی تو این دنیا نداری
ولی وقتی کسی رو دوست داری و بدونی هیچوقت پیشت نیست
اون موقع میفهمی که سخترین غم دنیا چیه..............
من بودم ، تو و یک عالمه حرف
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !
کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد
قصه ی خوابیدن وجدان ها
روی خوابیدن اصحاب کهف را هم
سفیـــد کرده است!
خدایا آیه ای هم برای اینها نازل کن!
ادامه مطلب...
من اگه خدا بودم...
اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...
نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..
چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..